فارس پيشتاز انقلاب
مشروطه
قهرمان ميرزا
عينالسلطنه وضع فارس اين زمان را، در شش ماهه پاياني
سلطنت ناصرالدين شاه و اوائل سلطنت مظفرالدين شاه،
چنين توصيف کرده است:
«ناظمالدوله را حاکم
فارس کردند. عقلها حيرت دارد. اين هم برادر
نظام العلماء است. هميشه وزيرمختار [بوده] و در خارجه
خدمت داشته، هيچ وقت حکومت نکرده. از حکومت اطلاع
ندارد. يا فرانسه بايد حرف بزند يا ترکي، زبان فارسي
بلد نيست. حالا که حاکم است و رکنالدوله معزول. خيلي
در اين ايام فارس شلوغ بود. ايل قشقايي شهرها و دهات
را غارت کردند. مالالتجارة تجار هر چه بود بردند.
ميگويند معادل يک کرور تومان به اهل فارس و تجار
خسارت و ضرر وارد آمد. تمام را ايل عرب و قشقايي
بردند.
رکنالدوله هم تمام را
مشغول عيش بود و ابداً به کار رسيدگي نميکرد، مثلاً
يک شب اهل شهر محلة يهود را ريخته غارت کردند، آنها
هم دفاع کرده قبل از وقت تهية تفنگ و سنگر نموده
نگذاشتند کاري بکنند. از سر شب تا به صبح در شهر شيراز
صداي تفنگ و هياهو بلند [بود] و متصل همديگر را مقتول
و غارت ميکردند. منجمله شصت صندوق اموال و اسباب
وزير مختار آلمان را که از راه بوشهر به طهران ميآمد
بين راه بردند که وزيرمختار يک دست لباس نداشت روز
ورود برکند. بردند و خوردند. هيچ نقطة ايران به قدر
فارس اغتشاش به هم نرسانيد.»[1]
عينالسلطنه در
منحصربهفرد خواندن آشوب فارس، پس از فروپاشي سلطنت
ناصري، اغراق نکرده است. اين درست است که با قتل
ناصرالدين شاه در همه جاي ايران آشوب آغاز شد؛ حتي در
همدان که ميانه سادات محله کبابيان، «که جمعاً مردمان
نجيب و طايفه بزرگ همدان ميباشند»، و آخوند ملا
عبدالله بر سر توليت مدرسه بزرگ شهر نزاع و گفتگو بود.
اندکي پس از قتل ناصرالدين شاه، اين اختلاف به ستيز
کشيد و «جمعي تلف و بسياري زخمدار شدند.» کار به جنگ
داخلي در شهر و قشون کشي دولت و صلح اجباري طرفين
انجامد.
«اما کردستان، اوّل
شورش براي حاکم نمودند. بعد از محاصره حکومت به خانه
علماي شيعه ريخته دو نفر از محترمين آنها [را] که
خيلي محل وثوق شيعه بودند تکه تکه نمودند... مردم هم
جري شده، نظم و نسقي هم ميانه نيست. همين حکايت
همدان... شايد باز فردا به هم زدند... به اين وتيره
چندي ديگر تمام ايران خواهند شوريد. علما معتبر شده،
در هيچ وقت اين قسم معتبر و مغرور نشده بودند.»[2]
اما فارس پيشگام بود.
اين حوادث مقدمه انقلاب مشروطه است که در 14
جماديالثاني 1324 ق. به صدور فرمان مشروطه انجاميد؛ و
اين خود مقدمه آشفتگيهاي پسين شد که تا استقرار
ديکتاتوري رضا شاه پهلوي تداوم يافت. آقا نورالله
مجتهد اصفهاني (ﺛﻘﺔالاسلام) در نامهاي به حاج ميرزا
ابراهيم مجتهد شيرازي (محلاتي)[3]
بر پيشگام بودن فارس در انقلاب مشروطه تصريح دارد:
«اهالي فارس که اوّل
مصدر غيرت و فتوت شدند و بر عامه اسلاميان معني
مردانگي و ثبات را خاطرنشان کردند و به واسطه تظلمات و
پاداري آنها مردم دارالخلافه به شور شورا افتادند و
اين نور شريعت و تمدن و ملتپرستي و دينداري و معدلت
و مساوات و اتفاق دولت و ملت و اتحاد کلمه آفاق را
روشن کرد و بر اقطار ايران، که ظلمات جهل بصاير و
ابصار را پوشانده بود، مبرهن و آشکارا نموده... مردم
عراقي و آذربايجاني به يک زبان مجلس شوراي ملي
خواستند...»[4]
کلانتري ملا شهباز با
ضعف و زوال حکومت قاجار و حوادث انقلاب مشروطه مصادف
شد و لذا او به اعتباري دست يافت که کلانتران پيشين
کوهمره، در عهد ناصري، از آن بيبهره بودند.
در اين سالها، که به
جنگ اوّل جهاني و حضور مستقيم نظامي بريتانيا در جنوب
ايران انجاميد، فارس عرصه تنازع دو نيروي سياسي و
نظامي اصلي بود: در يکسو، بسياري از طوايف ايل قشقايي
بهرهبري اسماعيل خان صولتالدوله، ايلخان قشقايي که
از زمان حوادث مشروطه به سردار عشاير معروف شد، و
متحدان او جاي داشتند که مخالف اقتدار خاندان
قوامالملک شيرازي و پس از ورود قشون انگليس مخالف
حضور نظامي انگليسيها در ايران بودند. و در سوي ديگر،
خاندان قوامالملک، و خوانين و طوايف تحت امر ايشان،
که به عنوان پايگاه اصلي استعمار بريتانيا در جنوب
ايران شناخته ميشدند. اين جبهه عشايري ضد انگليسي-
ضد خاندان قوامالملک، از حمايت سيد عبدالحسين لاري،
مجتهد سرشناس و رهبر مبارزات ضد استعماري جنوب ايران،
برخوردار بود.
انقلاب مشروطيت و جهاد
مجتهد لاري
حاج سيد عبدالحسين
مجتهد لاري (متولد 1265 ق.، متوفي 4 شوال 1342/ 15
ارديبهشت 1303 ش.)، نياي خاندان آيتاللهي، پسر سيد
عبدالله، دزفوليالاصل و زاده نجف بود. تحصيلاتش را در
محضر ميرزاي شيرازي و ساير علماي عتبات، مانند آخوند
ملا حسينقلي همداني و آخوند ملا محمد ايرواني (فاضل
ايرواني)، به پايان برد. در بيست و سه سالگي به اخذ
درجه اجتهاد نائل آمد و در زمره فقيهان برجسته و
شاگردان خاص ميرزا جاي گرفت. در سال 1309 ق.، به
درخواست مردم لارستان و به امر ميرزا به لارستان رفت.
از ابتدا به مسائل سياسي توجه ويژه داشت و از نخستين
اقدامات او اخراج ميسيونرهاي پروتستان، بهطور عمده
انگليسي، از فارس بود.
مجتهد لاري، به عنوان
نماينده تامالاختيار و امين مراجع ثلاث (آخوند ملا
محمدکاظم خراساني، حاج شيخ عبدالله مازندراني، حاج شيخ
محمد حسين خليلي تهراني) نقشي بزرگ در انقلاب مشروطه
ايفا کرد. پيوند نزديک با آخوند خراساني، رهبر انقلاب
مشروطه، به مجتهد لاري جايگاهي ويژه ميداد.
ناظمالاسلام در ذيحجه 1326 ق. قشون تحت فرمان مجتهد
لاري را بيست هزار نفر ذکر کرده است.[5]
مجتهد لاري، به دليل برخورداري از اين قشون، يکي از
سرداران طراز اوّل نظامي انقلاب مشروطيت، حتي برتر از
سپهدار تنکابني و سردار اسعد بختياري، بود. علاوه بر
اين، بايد اعتبار و نفوذ کلام مجتهد لاري را در ميان
دهها هزار نفر عشاير مسلح جنوب ايران نيز مدّ نظر
داشت که او را به قدرتي کمنظير بدل ميکرد.
جايگاه مجتهد لاري در
انقلاب مشروطه تا بدان حد بزرگ است که کسروي، بهرغم
برخي نظرات مغرضانهاش درباره علما، نام او را در رديف
رهبران طراز اوّل مشروطه ذکر کرده است:
«با آن غيرتمندي و
کارداني که از شادروانان آخوند خراساني و حاج شيخ
مازندراني و طباطبائي و بهبهاني و حاج سيد عبدالحسين
لاري پديدار شده و با آن مردانگي و بزرگواري که از
ثقةالاسلام نمودار گرديده بود...»[6]
اين اقتدار، علاوه بر
لارستان و فارس آن زمان، که شامل استانهاي کنوني
بوشهر و کهگيلويه نيز بود، بندر عباس و حتي کرمان را
نيز در برميگرفت. در 3 ربيعالاوّل 1327 ق. مجاهدان
بندر عباس تلگراف زير را براي مراجع ثلات ارسال کردند:
«نجف، حضرت آيتالله
خراساني
از برکات امام زمان،
حسبالامر حجتالاسلام[7]
حاجي سيد عبدالحسين لاري، تمام دواير دولتي متصرف، به
قونسلات خارجه اعلام داديم که انجمن ولايتي ضامن جان و
مال رعاياي خارجه است، مستحفظ از هر جهت به نهايت
آرامي موجود، امضاء عموم ملت بندرعباس.»[8]
مجتهد لاري از حمايت
برخي شخصيتهاي برجسته و فداکار و خوشنام خطه جنوب
برخوردار بود. نامدارترين ايشان در سلک علما حاج شيخ
زکريا انصاري نوايگاني[9]
دارابي (1279-1331 ق.) بود که، به دليل مجاهداتش، از
سوي آخوند خراساني طي اجازهنامهاي مکتوب، که به
همراه يک انگشتر فيروزه ارسال شده بود، به
«نصيرالاسلام» ملقب شد.[10]
شيخ زکريا نصيرالاسلام بازوي نظامي مجتهد لاري بهشمار
ميرفت.
ناظمالاسلام در ذيل وقايع 26 جماديالاوّل
1327 ق. مينويسد: «سيد لاري کاغذي نوشته است به شيخ
زکريا و او را تشويق کرده بود به اقدام در ترويج اسلام
و اينکه کشته شدن در راه دين سعادتي است که نبايد از
آن رو گردانيد.»[11]
مجتهد لاري پس از فتح بندر بوشهر[12]
در اواخر صفر 1327 نصيرالاسلام را مأمور فتح شهر کرمان
کرده بود.[13]
در اواخر ربيعالاوّل چنين گزارش ميشود:
«کرمان- جناب حاجي شيخ
زکريا، از طرف حجتالاسلام لاري، کرمان را محاصره
نموده و آذوقة اهل شهر سخت شد. به حاکم شوريدند. حاکم
استعفا داد. نظامالسلطنه را به حکومت معين کردند.
عدلالسلطنه و بشير خاقان نيابتالحکومه تعيين شدند.
اهالي بر آنها شوريدند، آنها نيز استعفا نمودند.»[14]
به دليل اين مجاهدات،
سرانجام شيخ زکريا نصيرالاسلام در رجب 1331 ق. با
توطئه سران فرقه بهائي به شهادت رسيد.
«نصيرالاسلام با گروهي
از تفنگچيان مجاهد در راه تعقيب و تنکيل ستمپيشگان
بيآزرم و فرقه بهائي، که در شهر نيريز جمعيت و نفوذي
داشتند، بيش از پيش کوشيد. و آنها هم در پي انتهاز
فرصت بودند تا او را از ميان بردارند و همينکه فرصت
بهدست آوردند دو نفر از تفنگچيان او را، که يوسف و
جعفرقلي نام داشتند، بهوسيله تطميع و تحميق وادار به
قتل او کردند، و در ماه رجب سال هزار و سيصد و سي و
يک، پس از فراغت از غسل روز جمعه، هنگام خروج از
گرمابة لاي گردو،[15]
که از دهستانهاي خوش آب و هواي سرکوه داراب است،
بهوسيله شليک سه تير تفنگ شهيدش کردند. و در آن وقت
پنجاه و دو سال داشت. ساعتي چند زنده بود و پس از
املاء و انهاء وصيت و بردن نام قاتلان خود به رحمت
ايزدي پيوست. جنازهاش را از لاي گردو به نودايجان
[نوايگان] بردند و در مقبره مشايخ انصاري به خاکش
سپردند و مزارش که داراي گنبدي است تاکنون باقي و مورد
توجه اهالي محل ميباشد رحمت حق بر روان او باد.»[16]
خاندان انصاري داراب
بازماندگان شيخ زکريا نصيرالاسلاماند.
يکي ديگر از بازوان
مقتدر نظامي مجتهد لاري در خطه لارستان حاجي غلامحسين
خان معروف به «حاجي خان»، حاکم وراوي، و نياي خاندان
رامشي است.
«حاجي غلامحسين خان پسر
قائد علياکبر مردي مدير و مدبّر و باتقوا و
سياستمداري برجسته بود و چه از نظر اقتصادي و چه از
نظر ايماني و چه از نظر حکومتي فوقالعاده بود که در
زمان او منطقه وراوي با امنيت کامل و مرفه [بود و او]
سيطره حکومتي خود را تا لار رسانيد و مورد توجه
روحانيت معظم منطقه... بود مخصوصاً مرحوم سيد
عبدالحسين مجتهد لاري به نامبرده عنايت داشته و از سال
1299 قمري، بعد از مرحوم قائد علياکبر، رسماً حکومت
منطقه [را] به عهده گرفت و مردم و طايفه [را] به حد
اعلاي اعتلا و سربلندي و افتخار رسانيد.»[17]
در دوران اقتدار مجتهد
لاري، عوامل استعمار بريتانيا در جنوب ايران، مرکب از
خاندان قوامالملک شيرازي و موقرالدوله، از سران فرقه
بهايي و گرداننده سازمان اين فرقه در جنوب ايران و
کنسول انگليس در بوشهر، و سيد اسدالله مجتهد خرقاني،
از گردانندگان سابق بيت آخوند خراساني و مأمور نفوذي
شبکههاي مخفي اطلاعاتي بريتانيا در نجف که اينک در
بندر بوشهر مستقر بود، تلاش فراوان کردند تا شهر شيراز
به تصرف مجتهد لاري درنيايد.
مجتهد لاري
و بهائيگري در فارس
عليمحمد خان
موقرالدوله (1282- 1339 ق.) از اعضاي خاندان افنان[18]
(خويشان عليمحمد باب، بنيانگذار فرقه بابيه) و از
رهبران طراز اوّل بهائيت بود. بهنوشته ميرزا اسدالله
فاضل مازندراني، مورخ بهائي، علي محمد خان موقرالدوله
پسر حاج محمدعلي بود و عمويش، حاج ميرزا عبدالله،
«کارگزار محب» بود.[19]
فيضي، مورخ ديگر بهائي، در تاريخ خاندان افنان،
موقرالدوله را حاصل وصلت فاطمه سلطان بيگم، دختر حاج
ميرزا ابوالقاسم سقاخانهاي، با تاجري بوشهري، بهنام
آقا محمدحسن تاجر بوشهري بن حاج عباس بن حاج
عبدالرسول، معرفي ميکند.[20]
پدر موقرالدوله به ميرزا محمد حسن تاجر شيرازي نيز
معروف بود که بهاء او را از «افنان» محسوب کرده است.[21]
اين ميرزا ابوالقاسم
سقاخانهاي برادر خديجه بيگم، زن عليمحمد باب، است؛
در سال 1305 ق. فوت کرد و در حرم حضرت شاهچراغ (ع)، در
جوار مرقد مطهر آن حضرت، دفن شد. او به ميرزا
ابوالقاسم تاجر شيرازي معروف بود و همان است که فسايي
خاندانش را، خاندان زن عليمحمد باب، در ذيل محله
ميدان شاه شيراز، چنين معرفي کرده است:
«و [از] اعيان و
اشراف اين محله است: سلاله السادات، فدوه اصحاب،
عمده اعيان، حاجي ميرزا ابوالقاسم تاجر شيرازي،
خلف غفران مآب حاجي ميرزا علي تاجر شيرازي [پدر زن
عليمحمد باب]. در سال 1226 متولد گشته، عمل تجارت
اجدادي [را] اختيار نمود و در هر جائي عاملي براي
تجارت فرستاد و مدتي امور تجارتي را به اولاد خود
واگذاشته و در خانه عافيت نشسته است. و او را چهار
نفر پسر است: اصالت و نجابت اکتناهان آقا سيد حسين
و ميرزا ابوالحسن و ميرزا محمود و ميرزا ابراهيم.
با آنکه در عنفوان جوانياند به درستکاري و
درستگويي مشهور گشته، مايه رواج تجارت ترياک ايران
به جانب ممالک چين شدهاند.»[22]
در همين محله ميدان شاه
شيراز با دو خاندان نامدار ديگر آشنا ميشويم:
خاندان
نواب هندي (نواب شيرازي)[23]
که، چون خاندان قوامالملک، کارگزاران طراز اوّل
استعمار بريتانيا در ايران بودند؛ و خاندان نمازي،[24]
که، چون خاندان فروغي،[25]
نماينده سرشناس کمپانيهاي جهانوطني يهودي ترياک در
ايران.
خاندان افنان نيز تجار
بزرگ ترياک ايران بودند و واسطه و دلال مافياي
جهانوطن تجارت ترياک سده نوزدهم ميلادي؛ بهويژه
کمپاني يهودي ساسون به رهبري سِر ديويد ساسون
(1793- 1864)[26]
که در مشارکت با تجار بزرگ پارسي (زرتشتي) بمبئي به
رهبري سِر جمشيدجي جيجيبهاي (1783- 1859)[27]
کشت ترياک را در ايران آغاز کردند، انحصار آن را
قدرتمندانه به دست گرفتند، و کارگزاران خود را، مانند
اعضاي خانوادههاي فروغي (يهوديتبار)[28]
و بوشهري (فرزندان حاج معينالتجار بوشهري) و مهدوي
(يهوديتبار، فرزندان حاج امينالضرب)[29]
و نواب و نمازي، در اقتصاد و سياست و فرهنگ ايران
برکشيدند.
سر ديويد ساسون، رهبر
يهوديان بغداد و بنيانگذار امپراتوري مالي ساسونها در
شرق
بهائيگري و اليگارشي
دوران پهلوي از درون اين امپراتوري زاده شد
تنديس سر جمشيد
جيجيجيبهاي در بمبئي
از بنيانگذاران و گردانندگان شبکه جهاني تجارت ترياک
سده نوزدهم
عکس از عبدالله شهبازي، فروردين 1371
ادوارد هفتم، پادشاه
بريتانيا، و حلقه خصوصي دوستانش در شکارگاه
نفر اول از سمت راست (با عصا) سِر آرتور ساسون (1840-
1912) است.
سِر آرتور ساسون از اعضاي اصلي هيئت مديره بانک
هنگکنگ شانگهاي HSBC و از مالکان بانک شاهنشاهي
انگليس و ايران (بانک شاهي) بود و از صميميترين
دوستان ادوارد هفتم از دوران وليعهدي او.
بهنوشته سر سيسيل راث، مورخ سرشناس يهودي، يکي از
مهمترين علل صميميت ادوارد هفتم با وي همسر زيباروي
آرتور بود. ادوارد هر ساله در فصل پائيز در کاخ ييلاقي
آرتور ساسون به سر ميبرد و وي را «آرتور عزيز» خطاب
ميکرد.
مادر عليمحمد باب،
فاطمه بيگم دختر سيد محمدحسين شيرازي بود. فاطمه بيگم
سه برادر داشت: حاج ميرزا سيد محمد تاجر شيرازي که در
ميان بهائيان به «خال اکبر» معروف است، حاج ميرزا سيد
علي تاجر شيرازي معروف به «خال اعظم»، و حاج ميرزا سيد حسنعلي معروف به «خال اصغر».[30]
عليمحمد باب از هيجده سالگي به مدت پنج سال در بوشهر
در تجارتخانه ميرزا سيد محمد و ميرزا سيد علي به تجارت
ترياک مشغول بود.
زن سيد محمد، دايي ارشد عليمحمد باب
معروف به «خال اکبر» (متوفي 1293 ق.)، بهنام حاجيه
بيبي فاطمه صاحب، خواهر حاج محمدخليل (نياي خاندان
خليلي) و حاج عبدالحسين تاجر شيرازي بود.[31]
سه پسر و نوههاي دختري «خال اکبر» نيز تجار ترياک
بودند. مثلاً، حاج ميرزا علي ترياکي، پسر دختر «خال
اکبر»، از تجار معروف ترياک بود.[32]
حاج ميرزا محمدعلي تاجر
شيرازي، پسردايي ارشد باب، تاجر بزرگ ترياک ايران و
دلال کمپاني ساسون
باغ خليلي، نياي شوقي
افندي (رهبر بهائيان)، در خيابان خليلي شيراز (1386)
براي آشنايي با
خاندان خليلي به
زيرنويس 44 در همين صفحه مراجعه کنيد.
در فارسنامه ناصري،
ذيل محله بازار مرغ، درباره حاج ميرزا محمدعلي تاجر
شيرازي، پسر دايي بزرگ علي محمد باب، چنين آمده است:
«و از اشراف و
اعيان اين محله است: فخرالاماثل، سلاله سادات
حسيني، حاجي ميرزا محمدعلي و حاجي ميرزا بزرگ
تاجر، خلفان صدق مرحوم حاجي ميرزا سيد محمد تاجر
شيرازي [دايي بزرگ عليمحمد باب، معروف به «خال
اکبر»]، که پدر بر پدر مشغول تجارت بوده به
درستکاري معروف گشتهاند.
و ولدالصدق حاجي
ميرزا محمدعلي است: سلاله سادات ميرزا آقا تاجر،
در اين چند ساله که متاع تجارت کاسد و بازار
معاملات فاسد گشته، از سرمايه خود ضياع و عقاري در
بلوکات فارس خريدهاند و حصه ديگر را در معامله
تجارت ترياک، که نزديک به ده سال است رواجي گرفته،
انداختهاند و به اين جهت اين جماعت را تاجر
ترياکي گويند.
و حاجي ميرزا محمدعلي ساکن بندر
هنگان [هنگکنگ] چين گشته، تجار ايراني، عموم
ترياک اصفهان و يزد و فارس را به حواله او روانه
چين نمايند.»[33]
عکس اين حاج ميرزا
محمدعلي تاجر (متوفي 1314 ق. در بمبئي) موجود است که
به رسم تجار آن عصر، نه سادات، عمامه سفيد به سر دارد.
بهنوشته فيضي، همسر ميرزا محمدعلي تاجر شيرازي
(افنان) دختر حاج عبدالحسين تاجر شيرازي (برادر حاج
محمدخليل کشميري نياي خاندان خليلي) بود. حاصل اين
وصلت، ميرزا سيد محمد، معروف به ميرزا آقا تاجر
ترياکي، است «که بيشتر کار تجارتي ايشان خريد ترياک و
حمل آن به چين بود.» [34]
درباره تجارت جهاني
ترياک و پيوند آن با اليگارشي زرسالار يهودي، و نقش
برخي خاندانهاي تاجر شيرازي در آن، که بهنوشته فسايي
به «تجار ترياکي» معروف بودند، پيشتر سخن گفته ام.[35]
بدينسان، با شبکهاي از خاندانهاي خويشاوند مواجهيم
که به عنوان دلالان کمپانيهاي بزرگ تجارت ترياک،
بهويژه کمپاني ساسون مستقر در هنگکنگ و شانگهاي،
متعلق به خاندان ساسون (سران يهوديان بغداد)، عمل
ميکردند.
دراواخر سده نوزدهم
ميلادي، سرهنگ دوّم هنري فيليپ پيکات، وابسته نظامي
سفارت انگليس در تهران، گزارشي درباره خاندانهاي
متنفذ ايراني، اعم از خاندان سلطنتي و اشراف و تجار و
روحانيون، به لندن ارسال کرده است. در اين گزارش
(دسامبر 1897) بسياري از تجار بزرگ شيراز را واسطه و
دلال کمپانيهاي غربي مييابيم:
حاج ميرزا محمد کازروني
بزرگترين تاجر شيراز است و نماينده کمپاني ديويد
ساسون. حاج عبدالرحمان تاجر شيرازي، که سالها در
بمبئي سکونت داشته و اکنون رئيس کمپاني تجاري فارس[36]
با سرمايه 75 هزار تومان است، نمايندگي کمپاني
ليوينگستون و موئير[37]
را به دست دارد. آقا شيخ ابوالقاسم، ملاک و تاجر بزرگ
ديگر شيراز، از گردانندگان کمپاني تجاري فارس است.
خسرو شاهجهان، تاجر زرتشتي مقيم شيراز، به واردات
منسوجات منچستر از طريق کمپاني ديکسون[38]
اشتغال دارد. ميرزا محمد صادق دهدشتي نيز از تجار بزرگ
شيراز است. او به واردات کالاهاي منچستر از طريق
کمپاني الينگر[39]
مشغول است و صادرات ترياک به لندن و چين. او نماينده
کمپانيهاي گري پل[40]
و زيگلر[41]
است. پسر دايي او، حاج ميرزا خليل، با زبانهاي فرانسه
و انگليسي و عربي آشنايي دارد. او سالها در لندن،
منچستر، پاريس و قاهره مقيم بوده. حاج محمد صالح، عمو
(يا دايي) ميرزا محمد صادق دهدشتي، از شرکاي اوست و از
گردانندگان کمپاني تجاري فارس. او به اروپا سفرهاي
فراوان کرده و کمي با زبان انگليسي آشناست.[42]
همه تجار شيراز چنين نيستند. براي نمونه، کلنل پيکات
از حاج غلامحسين لاري نام ميبرد که از تجار بسيار
ثروتمند شيراز است ولي بهنوشته پيکات «بسيار فناتيک
است و معامله با او دشوار.»[43]
در دوران جهاد مجتهد
لاري، عليمحمد خان موقرالدوله «باليوز» (کنسول)
انگليس در بندر بوشهر بود. او پس از خلع محمدعلي شاه،
و اقتدار مطلقه عوامل بريتانيا در حکومت قاجار، در
سالهاي 1911- 1915 ميلادي حاکم بوشهر شد. موقرالدوله
در اين سالها، که مصادف است با شهادت شيخ زکريا
نصيرالاسلام (1913)، فعاليتهاي تخريبي و نفوذي
بهائيان فارس را هدايت ميکرد. ميرزا هادي شيرازي،
داماد عباس افندي و پدر شوقي، پسر دايي عليمحمد خان
موقرالدوله بود و موقرالدوله ساليان مديد گرداننده
اصلي تشکيلات بهائيان ايران بهشمار ميرفت. او در
دولت کودتاي 3 حوت 1299 وزير فوائد عامه و تجارت و
فلاحت شد ولي اندکي بعد، در اوائل سال 1300 ش.،
درگذشت.
ميرزا عليمحمد خان
موقرالدوله، از رهبران اصلي فرقه بهائي
کنسول انگليس در بوشهر، حاکم بوشهر، دوست سيد اسدالله
خرقاني
در سالهاي استقرار در جنوب، عمليات شبکههاي مخفي
عليه مجتهد لاري و مجاهدان را هدايت ميکرد.
عباس افندي (عبدالبهاء)
فاقد اولاد ذکور بود. شوقي (متولد 27 رمضان 1314ق./ 11
اسفند 1276 ش.) نوه دخترياش بود و ازجانب پدر، ميرزا
هادي شيرازي، به خاندان افنان تعلق داشت. ميرزا هادي
حاصل وصلت سيد حسين تاجر شيرازي، پسر سيد ابوالقاسم
سقاخانهاي (برادر زن باب)، با زيور سلطان بيگم، معروف
به «خانم حاجيه»، تنها فرزند و وارث حاج محمدباقر تاجر
شيرازي (خليلي)،[44]
بود. خود ميرزا هادي نيز به تجارت اشتغال داشت و
سالها ساکن بمبئي بود.[45]
نام خانوادگي شوقي ابتدا «افنان» بود که به دستور عباس
افندي به «رباني» تغيير داد. عباس افندي در
وصيتنامهاش شوقي را به عنوان «ولي امرالله» (رهبر
بهائيان) منصوب کرد.
در زمان فوت عباس افندي
(28 نوامبر 1921)، شوقي در دانشگاه آکسفورد تحصيل
ميکرد. او از سال 1923 در بندر حيفا، مرکز بهائيان،
مستقر شد. در 1936 با زني انگليسي- آمريکايي- کانادايي
ازدواج کرد و ماري ماکسول «روحيه رباني» نام گرفت.
شوقي در 60 سالگي در لندن به بيماري آنفولانزا درگذشت.
ثروت شوقي در ايران را در زمان مرگ او (12 آبان 1336)[46]
ميلياردها تومان آن زمان تخمين ميزنند.[47]
اين اموال را بايد «موقوفات» بهائيان دانست. پس از مرگ
شوقي، رهبري بهائيان را «بيتالعدل اعظم الهي» به دست
گرفت که نه عضو داشت و در رأس آن ماري ماکسول بود.
ماري ماکسول (روحيه
رباني) همسر شوقي رباني
روحيه رباني (ماري
ماکسول)، که در ژانويه 2000 درگذشت، به خاندان زرسالار
يهودي ماکسول تعلق داشت. اين خانداني است پرشاخه که با
ساير خاندانهاي عضو اليگارشي جهانوطن معاصر خويشاوند
است؛ بهويژه با خاندان ساترلند که از سده هيجدهم در
تکاپوهاي استعماري فعال بود. زن سر ارنست کاسل،
زرسالار نامدار يهودي و صميميترين دوست ادوارد هفتم
(پسر و وليعهد ملکه ويکتوريا و پادشاه بريتانيا) از
خاندان ماکسول بود و به همين دليل پرنس فيليپ، شوهر
ملکه اليزابت دوّم، در مراسم سوگواري ماري ماکسول شرکت
کرد. پدر ماري ماکسول، ويليام ساترلند ماکسول
(1874-1952)، آرشيتکت ساکن کانادا بود و در سال 1902
شاخه فرقه بهائي را در مونترآل کانادا بنيان نهاد.
خاندان ماکسول، در شراکت با بانک يهودي گلدمن ساخس،
مالک اصلي مجتمع جهانوطني ميرور[48]
است. سر کارل پوپر، انديشهپرداز معاصر يهوديتبار- که
خاندان او نيز به همين شبکه تعلق دارد، رابرت ماکسول،
رئيس پيشين مجتمع ميرور (متوفي 1991)، را بهعنوان
نمونهاي از فساد و نادرستي در جهان امروز مثال
ميزند.[49]
انتشارات مکميلان آمريکا يکي از اقلام داراييهاي
ماکسول بود که در سال 1988 به مبلغ 6 /2 ميليارد دلار
خريداري کرد.
پرنس فيليپ، شوهر ملکه
اليزابت دوّم، در مراسم سوگواري ماري ماکسول (رهبر
فرقه بهائي)، ژانويه 2000
موقرالدوله پدر
حسن
موقر باليوزي بوشهري است. حسن باليوزي در 16 شهريور
1287 ش./ 7 سپتامبر 1908 م. در شيراز به دنيا آمد.
مادرش، منور خانم، نيز از تبار ميرزا ابوالقاسم
سقاخانهاي، برادر زن باب، بود. باليوزي در سال 1300
ش.، پس از مرگ پدر، «موقرالدوله» لقب گرفت. تحصيلاتش
را در بيروت و انگلستان به پايان برد و در بخش مهمي از
عمر خود ساکن لندن و در سالهاي 1937- 1960 رئيس محفل
ملّي روحاني بريتانيا بود. شوقي افندي، رهبر بهائيان،
اندکي پيش از مرگ در لندن (1957)، باليوزي را، که
خويشاوند نزديکش بود، بهعنوان يکي از «ايادي امرالله»
منصوب کرد.
باليوزي سازماندهنده
اوّلين کنگره جهاني بهائيان بود که در 8 ارديبهشت
1342، با شرکت پانزده هزار نفر، در لندن برگزار شد. از
ايران هزاران زن و مرد بهائي، با تسهيلات ويژهاي که
دولت امير اسدالله علم فراهم آورد، به اين کنگره اعزام
شدند. اين امر اعتراض شديد امام خميني را برانگيخت.
ايشان در نامههاي خود (ارديبهشت 1342) به علماي يزد و
همدان و کرمان و اردکان و ساير بلاد نوشتند:
«از چيزهايي
كه سوءنيت دولت حاضر را اثبات ميكند، تسهيلاتي
است كه براي مسافرت دو هزار نفر يا بيشتر از فرق
ضاله قائل شده است و به هر يك پانصد دلار ارز
دادهاند و قريب 1200 تومان تخفيف در بليت هواپيما
دادهاند، به مقصد آنكه اين عده در محفلي كه در
لندن از آنها تشكيل ميشود و صد در صد ضداسلامي
است شركت كنند.»[50]
حسن
موقر باليوزي بنيانگذار و اولين مدير و گوينده بخش
فارسي راديو BBC است که در 29 دسامبر 1940/ 8 ديماه
1319 آغاز بهکار کرد. در همين زمان، يکي ديگر از
اعضاي خاندان افنان، بهنام نير افنان، بخش فارسي
راديو اسرائيل را، که در آن زمان راديو بيتالمقدس
خوانده ميشد، راهاندازي کرد.[51]
حسن باليوزي در 23 بهمن
1359/ 12 فوريه 1980 در لندن درگذشت. او مؤلف بيوگرافي
عبدالبهاء به انگليسي است[52]
و در اواخر عمر زندگي خديجه بيگم، زن باب، را مينوشت
که ناتمام ماند. پسرش، رابرت باليوزي، در سال بعد اين
کتاب را تکميل و با نام خديجه بيگم، حرم حضرت اعلي
منتشر کرد.[53]
حسن موقر باليوزي
بنيانگذار بخش فارسي
راديو BBC
با توجه
به شناخت ژرف و مثالزدني مجتهد لاري از نقش شبکه
پنهان بهائيان در حوادث آن روز است که ميتوان علت
اهتمام او را عليه اين فرقه دريافت؛ اهتمامي که به
شهادت شيخ زکريا نصيرالاسلام، بازوي مقتدر مجتهد لاري،
به دست عوامل اين شبکه انجاميد.
نقش بسيار مؤثر شبکه مخفي فرقه بهائي در حوادث تخريبي
و نفوذي و تروريستي آن زمان، که موقرالدوله در هدايت
آن نقش فعال داشت، به فارس محدود نيست. عمليات کميته
مجازت (1295 ش.)، به رهبري اسدالله خان ابوالفتحزاده
و ابراهيم خان منشيزاده و محمدنظر خان مشکاتالممالک،
و فعاليتهاي نفوذي و تخريبي بهائي برجستهاي چون
احسانالله خان دوستدار در نهضت جنگل را در رساله
جداگانهاي شرح داده ام.[54]
من در کنار ساختمان
معبد بهائيان در دهلي نو (معبد لوتوس)، فروردين 1371
زمين چند ده هزار متري اين معبد باشکوه را اليگارشي
پارسي (زرتشتي) هند، شرکاي خاندان باب در تجارت ترياک
سده نوزدهم ميلادي، اهدا کردهاند. عکسبرداري ممنوع
بود ولي گرفتم. عکس بعدي را فهميدند و مانع شدند.
مجتهد لاري و سيد اسدالله خرقاني
از سال 1370 درباره «زندگي و زمانه سيد اسدالله
خرقاني» (متوفي 7 صفر 1355ق./ 9 ارديبهشت 1315 ش.)
تحقيق ميکنم. در برخي نوشتههاي خود به اين شخصيت
مرموز و مؤثر دوران مشروطه بهطور گذرا اشاره کردهام؛
از جمله در کتاب نظريه
توطئه (1377) [55]
و مقدمه کتاب ناتمام زندگي و زمانه شيخ ابراهيم زنجاني
(1382)؛[56]
که سبب جلب توجه بسياري از محققين به خرقاني شد. به
اين زودي قصد انتشار حاصل کاوش خود را ندارم. مترصدم
با فراغبال تکنگاري جامعي عرضه کنم. در اين فاصله،
آقاي رسول جعفريان کتابي درباره خرقاني منتشر کردند.[57]
به دليل درگيريهايي که تمامي اوقاتم را گرفت و
سرانجام به تدوين رساله حاضر انجاميد، کتاب فوق را
نديدهام ولي، بر اساس مندرجات کتاب ديگر ايشان،[58]
ميدانم که از منظر من به مسئله خرقاني نپرداخته است.
ارتباط سالهاي استقرار
خرقاني در بندر بوشهر با نهضت مجتهد لاري، که
ميتوانست براي تاريخ ايران سرنوشتساز باشد، و نقش
مثلث خرقاني- موقرالدوله- خاندان قوامالملک، به عنوان
پايگاه اصلي استعمار بريتانيا و کانونهاي صهيونيستي،
در مهار کردن جهاد مجتهد لاري، سبب شد که در اين رساله
بار ديگر بهطور گذرا به خرقاني بپردازم.
سيد اسدالله مجتهد
خرقاني
مأمور «انجمن سرّي» در
بيت آيتاللهالعظمي آخوند ملا محمدکاظم خراساني (صاحب
کفايه)
براي سرکوب نهضت مجتهد
لاري در جنوب ايران مستقر شد.
ناشر محوالموهوم و
صحوالمعلوم خرقاني،[59]
در مقدمه کتاب زندگينامه غيردقيقي از خرقاني به دست
داده است. طبق اين زندگينامه، خرقاني در قريه شيزند
قزوين متولد شد. پدرش سيد زينالعابدين بن سيد اسماعيل
بن سيد حسن خان از سلسله سادات معروف به «قارا سيد»،
ساکن مراغه تبريز، و جد بزرگش معروف به «ميرسلام» از
مقربين سلاطين صفوي بود.
هم «سيادت» و هم
«اسلاميت» خرقاني را مورد ترديد قرار دادهاند:
آيتالله شيخ حسين لنکراني (متولد حوالي 1310 ق./
متوفي 1368 ش.)- مبارز کهنسال و سرشناس که از سال
1323 با امام خميني دوستي نزديک داشت، در سفر به قم
روزها در خانه امام منزل ميکرد، و تا پايان مورد
احترام امام بود- ميگفت: خرقاني «اصلاً سيد نبود.»[60]
و عينالسلطنه، که يادداشتهاي روزانهاش در ده مجلد و
بيش از 8000 صفحه از منابع مهم تاريخ معاصر ايران است،
او را «بابي» ميدانست:
«اين سيد اسدالله اهل شزند همسايه کشمرز قزوين
ماست. خدا عالم است، من در جواني که سيد [اسدالله
خرقاني] هم جوان و طهران بود شنيدهام بابي است.»[61]
منظور عين السلطنه از
«بابي» ميتواند «بهائي» نيز باشد زيرا او در
يادداشتهايش ميان «بابيان» و «بهائيان» تفاوتي قائل
نيست. قرينه ديگر بر «بابي» يا «بهائي» بودن خرقاني
ارتباطات بسيار نزديک او با بابيان و بهائيان، از جمله
موقرالدوله، است؛ و مهمتر از آن نامه شيخ عبدالله
مازندراني، از مراجع ثلاث و از رهبران انقلاب مشروطه.
پس از تاراج انقلاب
مشروطه توسط عوامل استعمار بريتانيا و سيطره آنان بر
حکومت ايران، آيتاللهالعظمي مازندراني در نامه مورخ
29 جماديالثاني 1328 ق. به حاج محمدعلي بادامچي، از
تجار مشروطهخواه تبريز، از تحرکات «انجمن سرّي» در
ميان طلاب نجف سخن گفت و حضور بهائيان در آن:
«... چون مانع از
پيشرفت مقاصدشان را فيالحقيقه به ما دو نفر، يعني
حضرت حجتالاسلام آقاي آيتالله خراساني دامظله و
حقير، منحصر دانستند و از انجمن سرّي طهران بعض مطالب
طبع و نشر شد و جلوگيري کرديم، لهذا انجمن سرّي مذکور،
که مرکز و به همه بلاد شعبه دارد و بهائيه لعنهمالله
تعالي هم محققاً در آن انجمن عضويت دارند و هکذا
ارامنه و يک دسته ديگر مسلمانصورتان غير مقيد به
احکام اسلام که از مسالک فاسده فرنگيان تقليد کردهاند
هم داخل هستند، از انجمن سرّي مذکور به شعبه[اي] که
در نجف اشرف و غيره دارند رأي درآمده که نفوذ ما دو
نفر تا حالا که استبداد در مقابل بود نافع و از اين به
بعد مضرّ است، بايد در سلب اين نفوذ بکوشند. مجالس
سرّيه خبر داريم در نجف اشرف منعقد گرديد. اشخاص عوامي
که به صورت طلبه محسوب ميشوند در اين شعبه داخل و به
همين اغراض در نجف اشرف اقامت دارند... مکاتيبي به غير
اسباب عاديه به دست آمده که بر جانمان هم خائف و چه
ابتلاها داريم... و واقعاً خسته و درمانده شده، بر جان
خودمان هم خائفيم... اين همه زحمت را براي چه کشيديم و
اين همه نفوس و اموال براي چه فدا کرديم و آخر کار به
چه نتيجه ضد مقصودي بواسطه همين چند نفر خيانتکار دشمن
گرفتار شديم. کشفالله تعالي هذالغمه عنالمله. السلام
عليکم و رﺣﻤﺔالله و برکاته. الاحقر عبدالله
المازندراني.»[62]
اين «شعبه انجمن سرّي»
در نجف اشرف و ساير بلاد عتبات را، که «بهائيه لعنهم
الله تعالي هم محققاً در آن انجمن عضويت دارند»،
خرقاني ايجاد کرد و تا زمان استقرار در بوشهر اداره
نمود.
يحيي دولتآبادي، که خود از سران فرقه بابي ازلي بود،
در حوالي سال 1299 ق. در مدرسه شيخ هادي نجمآبادي
درسنگلج تحصيل ميکرد و با خرقاني، که او نيز از
شاگردان نجمآبادي بود، بيش از ديگر طلاب انس داشت.[63]
اين شيخ هادي نجمآبادي به بابيگري شهرت داشت و
خاندان نجمآبادي سران فرقه ازلي بهشمار ميروند. به
گزارش سناتور مهدي ملکزاده، پسر حاج نصرالله بهشتي
واعظ (ملکالمتکلمين)، که پدر و پسر بابي ازلي بودند،[64]
خرقاني در جلسه 12 ربيعالاوّل 1322 ق. در خانه ميرزا
سليمان خان ميکده شرکت داشت[65]
و يکي از نه نفري بود که به عنوان اعضاي «کميته
انقلاب» انتخاب شدند.[66]
کميته فوق، که اردشير ريپورتر، مسئول شبکههاي
اطلاعاتي حکومت هند بريتانيا گرداننده واقعي آن بود،
خرقاني را، «که سالها در نجف گذرانده بود و به مقام
اجتهاد نائل شده و در ميان روحانيون حوزه علميه و طلاب
نجف احترام بهسزايي داشت و از علوم جديده بهرهمند
بود و از سياست جهان و فلسفه نوين اطلاع کامل داشت»
مأمور کرد براي فعاليت به عتبات برود. «سيد اسدالله
خرقاني بدون فوت وقت رهسپار عتبات گشت.»[67]
بدينسان، از حوالي ربيعالثاني 1322 تا اوائل
ربيعالاوّل 1327 ق. خرقاني به عنوان نماينده مخفي
«انجمن سرّي»، همان شبکهاي که آيتاللهالعظمي
مازندراني در اواخر عمر بدان اشاره کرده، در نجف حضور
داشت. او نه تنها در نجف انجمني مخفي بهنام «مجمع
طلاب روشنفکر نجف» ايجاد کرد، که اعضاي آن «به افکار
نوين آشنا و فريفته شده بودند»،[68]
بلکه به يکي از اعضاي متنفذ بيت آخوند خراساني، مرجع
بزرگ زمان و رهبر انقلاب مشروطه، نيز بدل شد. نفوذ
خرقاني در بيت آخوند خراساني تا بدانجا بود که
ميتوان او را گرداننده اصلي بيت آخوند بهشمار آورد.
در آن زمان آيتالله نائيني جوان محرّر (منشي) آخوند
خراساني بود و خرقاني حتي نسبت به او نيز از نفوذ
بيشتر برخوردار بود.
ناظمالاسلام کرماني، که بابي است، در زمان نگارش
کتابش مينويسد: «آقا سيد اسدالله خرقاني که اليوم در
نجف در اداره آقاي خراساني و از بزرگان است...»[69]
محمد مهدي شريف کاشاني،[70]
که او نيز بابي است، در کتابش مينويسد: «آقاي آقا سيد
اسدالله خرقاني که از جمله علماي سياسي و جامع معقول
[و] منقول است [و] حالا در نجف هستند به آقا نورالدين
پسر خود نوشتهاند...» و سپس نامه خرقاني به پسرش را
نقل ميکند. لحن خرقاني بسيار از بالا و تحکمآميز است
گويي از موضع آخوند خراساني سخن ميگويد يا خود از
علماي طراز اوّل نجف است. از مقاصد توطئهآميز محمدعلي
شاه سخن ميگويد که گويا قصد دارد مجلس ايران را به
دوماي روسيه بدل کند؛ و در پايان مينويسد: «اگر اين
فقره صدق داشته باشد، زودتر اطلاع بدهيد که آنچه
تکليف است عمل شود.»[71]
خرقاني از طريق شبکه اي که در نجف تنيده بود نفوذي
قابلتوجه در ميان طلاب جوان، حتي در بيت آخوند، داشت
و از طريق اعتمادي که در نزد آخوند خراساني کسب کرده
بود، اقتدار فراوان. در اين زمينه اسناد متعدد موجود
است. بسياري از تلگرافها و نامههاي منسوب به آخوند
خراساني و ساير مراجع ثلاث عليه شيخ فضلالله نوري از
جعليات خرقاني است.[72]
در اين باره بعدها، اگر عمري بود، در رساله مستقلي که
درباره زندگي خرقاني منتشر ميکنم، سخن خواهم گفت.
معهذا، خرقاني اين
موقعيت برجسته را رها کرد؛ در 19 ربيعالثاني 1327 ق.،
همزمان با اشغال بوشهر، به همراه ميرزا احمد خان
دريابيگي، حاکم بنادر، از نجف به بوشهر رفت و تا محرم
1328 ق. در جنوب ايران ماندگار شد.
يکي از نخستين اقدامات او و دريابيگي و موقرالدوله،
کنسول انگليس در بوشهر، حبس و تبعيد سيد مرتضي اهرمي
(علم الهدي)، روحاني مجاهد و از شاگردان آخوند
خراساني، به نجف (18 جماديالثاني 1327) بود. در اين
زمان، خرقاني ديگر نيازي نميديد که چهره خود را پنهان
کند بلکه عملاً از موضع اقتدارآميز حامي بريتانيا سخن
ميگفت. اندکي پس از استقرار او در بوشهر، پسرش، سيد
نورالدين خرقاني، بدون ذکر نام نويسنده، در روزنامه
حبلالمتين، چاپ تهران، مقاله معروف «اذا فسد العالِم
فسد العالَم» را منتشر کرد. اين مقاله در روز شنبه 13
رجب 1327، همان روزي که شيخ فضلالله نوري به دار
آويخته شد، انتشار يافت.[73]
آن الزامي که سبب شد
خرقاني موقع مهم خود را در بيت آخوند خراساني و شبکه
عوامل خويش را در نجف رها کند، در بوشهر، در کنار
موقرالدوله، رهبر بهائيان و کنسول انگليس، مستقر شود و
چهره تا ديروز پنهانش را آشکار نمايد، اقتدار سياسي و
نظامي سيد عبدالحسين لاري بود که بهسرعت گسترش
مييافت.
گفتيم که سيد لاري در
ذيحجه 1326 ق. بيست هزار قشون مسلح در اختيار داشت و
از نفوذ فراوان در ميان دهها هزار نفر عشاير و
غيرعشاير مسلح جنوب برخوردار بود. و گفتيم که اين قدرت
نظامي مجتهد لاري را در مقامي فراتر از سردار اسعد
بختياري و سپهدار تنکابني، فاتحان تهران، قرار ميداد
که هر يک بهنحوي تحت نفوذ عوامل استعمار بريتانيا
بودند. اين نيروي مقتدر ضد انگليسي، که تمامي بنادر
جنوب، از جمله بوشهر و بندرعباس، را تحت امر خود
درآورده و در آستانه ورود به شيراز بود، بزرگترين
تهديد براي استعمار بريتانيا بهشمار ميرفت. الزام
فوق حضور خرقاني و موقرالدوله را در بوشهر ضرور ساخت.
بدينسان، توطئههاي گسترده عليه مجتهد لاري و حاميانش
در ميان عشاير جنوب آغاز شد. آن نيروي اصلي نظامي و
سياسي که کارکرد مقابله با مجتهد لاري را به عهده گرفت
خاندان قوامالملک بود که از خدمات شبکههاي مخفي
بهائيان تحت امر موقرالدوله برخوردار بود.
راز تعلق
محمدرضا خان قوامالملک (مقتول در 1325ق.) به جبهه
محمدعلي شاه، بهرغم پيوند ديرين و ژرف خاندان قوام
شيرازي با استعمار بريتانيا، که مايه سردرگمي مورخين
شده، همين ضرورت مقابله با نفوذ بلامعارض مجتهد لاري،
و عشاير ضد انگليسي پيرو مجتهد لاري، است.
قسمت چهاردهم
1. قهرمان
ميرزا سالور، روزنامه خاطرات
عينالسلطنه، بهکوشش مسعود سالور و
ايرج افشار، تهران: انتشارات اساطير،
1376، ج 2، ص 1037.
2. همان
مأخذ، صص 1063-1065.
3. شيخ
ابراهيم مجتهد محلاتي شيرازي دوّمين
پسر حاج شيخ ملا محمدعلي بن احمد محلاتي
شيرازي است. اصل اين خاندان از محلات به
شيراز مهاجرت کردند و به اين دليل به
«محلاتي» معروف شدند. شيخ محمدحسين
محلاتي، برادر ارشد (متولد 1247 ق.)، از
شاگردان ميرزاي شيرازي بود و در زمان
مهاجرت ميرزا به سامره (1291 ق.) به شيراز
بازگشت و ملجاء بخشي از مردم شهر شد. در
قيام تنباکو از فتواي ميرزاي شيرازي دال
بر حرمت استعمال تنباکو حمايت کرد. (وقايع
اتفاقيه، ص 391) بهگزارش غلامعلي خان
نواب در 16 رجب 1309 ق. فوت کرد و «محض
احترام آن مرحوم» بازارهاي شيراز تعطيل
شد. (همان مأخذ، ص 398) آيتالله حاج
شيخ جعفر محلاتي (متوفي 1318 ش.)، پدر
مرحوم آيتالله حاج شيخ بهاءالدين
محلاتي (متوفي 1360 ش.)، پسر حاج
شيخ محمدحسين محلاتي است.
پس از فوت
شيخ محمدحسين مجتهد محلاتي، در
جماديالثاني 1316 ق. شيخ ابراهيم مجتهد،
برادر دوّم، از کربلا به شيراز آمد. «تمام
علما و تجار و کسبه» استقبالي بزرگ از او
کردند و قريب به ده هزار نفر از مردم
شيراز، زن و مرد، تا چنارراهدار، دو
فرسنگي جاده شيراز- بوشهر، به استقبال
رفتند و «با احترام زياد ايشان را وارد
شهر کردند.» شيخ ابراهيم مجتهد محلاتي نيز
از شاگردان ميرزاي شيرازي بود. در دوران
حياتش از اعتبار فراوان برخوردار بود.
رديهاي بر نظرات حاج محمدکريم خان کرماني
قاجار (نياي خاندان ابراهيمي کرمان)
نگاشته است. در 24 صفر 1336 ق. فوت کرد.
آقا ميرزا ابوالفضل مجتهد محلاتي (پدر
مرحوم صدرالدين محلاتي) و حاج ميرزا
جمالالدين محمد مجتهد محلاتي (پدر مرحوم
ضياءالدين محلاتي) پسران آقا شيخ ابراهيم
مجتهد محلاتياند. امروزه، خاندان محلاتي
شيراز، از تبار شيخ ملا محمدعلي محلاتي
شيرازي، بسيار پرشمارند.
4.
ناظمالاسلام کرماني، تاريخ بيداري
ايرانيان، بهاهتمام علياکبر سعيدي
سيرجاني، تهران: انتشارات بنياد فرهنگ
ايران، 1357، بخش دوّم، ص 10.
6. احمد
کسروي، تاريخ هيجده ساله آذربايجان،
تهران: صداي معاصر، 1379، ص 312.
7. در آن
زمان، کاربرد عنوان «حجتالاسلام»
چون امروز نبود و از شامخترين عناوين
علما به شمار ميرفت. حاج سيد محمدباقر
موسوي شفتي (متوفي 2 ربيعالثاني 1260
ق.)، مجتهد بزرگ اصفهان در عهد فتحعلي شاه
و محمد شاه، که با لشکرکشي حاج ميرزا
آغاسي، صدراعظم محمد شاه، به اصفهان (1255
ق.) و کشتار دهها نفر از مردم اين شهر،
گويا600 نفر، منزوي و خانهنشيناش کردند،
«حجتالاسلام» لقب داشت. ميرزا محمدحسن
شيرازي، مجدّد بزرگ اسلام در سده نوزدهم
ميلادي (متوفي 24 شعبان 1312 ق.)، نيز
«حجتالاسلام» لقب داشت. در استفتاء معروف
تحريم استعمال قليان، در جريان قيام
تنباکو، ميرزاي شيرازي چنين خطاب شده:
«حجةالاسلاما متعالله المسلمين بطول
بقائکم...» حتي در اوائل انقلاب مشروطه
نيز مراجع تقليد بزرگ عصر، آخوند خراساني
و ديگران، با عنوان «حجتالاسلام» خطاب
ميشدند. در گذشته، لقب «آيتالله
فيالعالمين» لقب علامه حلي (متوفي 726
ق.) بود.
عنوان
«آيتالله» براي اطلاق به مجتهدان بزرگ و
«آيتاللهالعظمي» براي مراجع تقليد از
اواخر انقلاب مشروطه بهتدريج رايج شد.
ناظمالاسلام در زمان نگارش کتاب خود
ميرزاي شيرازي را «آيتالله» خوانده ولي
در متن مکاتبات مندرج در کتابش، متعلق به
زمان ميرزا، همه جا «حجتالاسلام» به کار
رفته است. بنابراين، ميرزا در دوران
مشروطه به «آيتالله» معروف شد و در زمان
حياتش اين عنوان به کار نميرفت. در
تلگرافهاي زمان مهاجرت علما به قم (1324
ق.) تنها در يک مورد، آخوند ملا علياکبر
مجتهد قمي، از علما و زهاد آن زمان، در
تلگرافي از اصفهان از آقا نجفي اصفهاني با
عنوان «حضرت آيتالله آقاي نجفي دامظله»
ياد کرده. (ناظمالاسلام، همان مأخذ، بخش
اوّل، ص 550) اين تلگراف شاذ است و عنوان
فوق براي ابراز اردات خاص به آقا نجفي به
کار رفته. ساير علماي بزرگ، و حتي مراجع
ثلاث، همچنان «حجتالاسلام» خوانده
ميشدند. چنانکه در تلگراف فوق، مورخ
ربيعالاوّل 1327، ديديم بهتدريج
عنوان «آيتالله» براي آخوند خراساني و
ساير مراجع تقليد کاربرد يافت.
8.
ناظمالاسلام، همان مأخذ، بخش 2، ص 395.
9.
روستايي در بلوک کوهستان (سرکوه) داراب.
10.
رکنزاده آدميت، دانشمندان و
سخنسرايان فارس، ج 5، ص 668.
11.
ناظمالاسلام، همان مأخذ، بخش 2، ص 441.
12. «حضرت
حجتالاسلام لاري در پنج روز قبل با لشکر
ملّي با فتح و فيروزي وارد بندر بوشهر
گرديده و بندر عباس و لنگه و نخيلو و ساير
جزاير و بنادر فارس تماماً به تصرف حضرت
سيد لاري درآمده، عموم اتباع دولت از حاکم
و اجزاء فرار کردند.» (ناظمالاسلام، همان
مأخذ، بخش 2، ص 347)
15.
روستايي در بلوک کوهستان (سرکوه) داراب.
16.
رکنزاده آدميت، دانشمندان و
سخنسرايان فارس، ج 5، صص 668-669.
17.
يادداشتهاي مرحوم غلامحسين خان رامشي،
«شرح مختصري راجع به طايفه قائد محمدباقري
منطقه وراوي» (نسخه خطي)
18.
افنان، به معناي شاخهها، نامي است که
ميرزا حسينعلي بهاءالله وضع کرد و بهائيان
به اعقاب خاندان مادري باب اطلاق ميکنند.
باب با خديجه بيگم دخترعموي مادرش ازدواج
کرد و افنانها از نسل اين خانوادهاند.
در واژگان بهائي به خويشان باب «افنان» و
به خويشان بهاء «اغصان» ميگويند. توليت
خانه باب در شيراز، که «بيتالله» ناميده
ميشد، با اعضاي خاندان افنان بود. ضيائيه
خانم، دختر عباس افندي، با يکي از اعضاي
خاندان افنان، ميرزا هادي شيرازي، ازدواج
کرد و شوقي افندي، رهبر بعدي بهائيان،
حاصل اين وصلت است. شوقي بهدستور عباس
افندي نام خانوادگي خود را از «افنان» به
«رباني» تغيير داد.
19. ميرزا
اسدالله فاضل مازندراني، تاريخ
ظهورالحق، مؤسسه ملّي مطبوعات امري،
131 بديع، ج 8، قسمت اوّل، ص 574.
20.
محمدعلي فيضي، کتاب خاندان افنان سدره
رحمان، مؤسسه ملّي مطبوعات امري، 127
بديع، ص 262.
22.
فسايي، فارسنامه ناصري، ج 2، ص
1132.
23. خاندان
نواب هندي، که بعدها به «نواب شيرازي»
معروف شدند، مانند برخي خاندانهاي متنفذ
دو سده اخير، که به دست سازمان اطلاعاتي
حکومت هند بريتانيا يا کانونهاي زرسالار
يهودي در ايران غرس شدند، مهاجرند و براي
توجيه اصالت و مهاجرت خود تبارنامه و
تاريخچه زيبايي ساختهاند. اينگونه
تبارنامهها و تاريخچهها قابل اعتماد
نيست حتي اگر افرادي موجه و عالم، چون
جلالالدين همايي، بر آن صحه گذارده
باشند. کار همايي همين بود و بر اين
تبارنامههاي جعلي، مانند تبارنامه خاندان
فروغي، مهر تأييد ميزد. (بنگريد به:
جلالالدين همايي، «خاندان فروغي»،
يغما، شماره 66، آذر 1332، صص
361-365) بهعلاوه، پيشينه خانوادگي خود
همايي نياز به تأمّل دارد. نياي او،
رضاقلي خان متخلص به «هماي شيرازي»، از
دراويش پيرو ميرزا ابوالقاسم سکوت، معروف
به «ميرزاي سکوت»، بود. (رکنزاده آدميت،
دانشمندان و سخنسرايان فارس، ج 5،
ص 853) اين جرياني مشکوک در تصوف جديد
است. بسياري از پيروان و مروجان «ميرزاي
سکوت» يهوديان جديدالاسلام مشهد بودند که
منابع رسمي يهودي هنوز ايشان را به عنوان
«يهودي مخفي» مطرح ميکنند. بنگريد
به: عبدالله شهبازي، «جُستارهايي از تاريخ
بهائيگري در ايران»، فصلنامه تاريخ معاصر
ايران، سال هفتم، شماره 27، پائيز 1382، ص
22. نشر اينترنتي در اين آدرس:
http://www.shahbazi.org/pages/bahaism2.htm
درباره خاندان نواب، به دليل اهميت
آن، بايد تکنگاري مستقلي نوشت. اجمالاً
اينکه، ادعاي آنها که گويا نيايشان
فردي بهنام محمدرضا خان مازندراني از
سرداران شاه طهماسب صفوي بود و در سال 952
ق. با همايون، پادشاه تيموري هند، به
هندوستان رفت و همايون حکومت مچلي بندر را
به او و اولادش واگذار کرد (فسايي،
فارسنامه ناصري، ج 2، ص 1113؛ اسماعيل
رائين، حقوقبگيران انگليس در ايران،
تهران: جاويدان، چاپ هشتم، 1362، ص 310)
قصهاي بيش نيست. مچلي بندر، که در اصل
ماچلي پاتنام نام داشت به معني «شهر ماهي»
و انگليسيها آن را ماسولي پاتام
(Masulipatam) ميخوانند، در نزديکي مدرس
واقع است. اين بندر از سده شانزدهم ميلادي
يکي از بنادر مهم جنوبي هند بود و به همين
دليل يکي از نخستين بنادري بود که کمپاني
هند شرقي هلند در سال 1609 دفتر خود را،
همزمان با ايران، در آن گشود و نخستين
مرکز فعاليت کمپاني هند شرقي انگليس در
شبه قاره هند در سال 1611، يک سال پيش از
استقرار در بندر سورت، در آن ايجاد شد.
خاندان جعلي محمدرضا خان مازندراني در
دوران همايون شاه نميتوانستند نواب مچلي
بندر باشند زيرا اين بندر در قلمرو سلاطين
قطبشاهي قرار داشت و در سال 1687، يعني
142 سال پس از مهاجرت ادعايي محمدرضا خان
مازندراني به هند، اورنگ زيب آن را ضميمه
دولت خود کرد. شيخ فضلالله مبارک در
اکبرنامه نام بزرگان سپاه 12 هزار
نفرهاي را که شاه طهماسب به کمک همايون
شاه فرستاد درج کرده است. (اکبرنامه،
بهکوشش غلامرضا طباطبايي مجد، تهران:
انجمن آثار و مفاخر فرهنگي، 1385، صص 324-
325) در اين فهرست نامي از محمدرضاخان
مازندراني و هيچ مازندراني ديگر نيست.
اعضاي خاندانهاي سرشناس ايراني در هند
حضور داشته و دارند ولي هيچ يک مانند
خاندان نواب بيهوّيت و مشکوک نيستند. يک
نمونه، بازماندگان خاندان نادر شاه
افشارند. در جريان تهاجم قجرها به خاندان
نادري در زمان فتحعلي شاه، اسماعيل ميرزا،
نوه شاهرخ شاه افشار، به اتفاق دو
پسرعمويش، اسدالله ميرزا و جعفر ميرزا، از
مشهد به هند گريخت. سِر جان ملکم آنان را
در پناه خود گرفت و در حيدرآباد دکن مستقر
کرد. اسدالله ميرزا با خاندان نظام
حيدرآباد وصلت کرد و «صاجب تيول و مواجب
عمده شد.» بهنوشته سيد محمدعلي ايراني،
«از آن وقت شاهزادگان نادري دکن نزد دولت
فخيمه انگليس و دولت عليه نظاميه معزز و
محترماند.» در سال 1914م. شاهزاده
بهبودعلي ميرزا نادري رياست اين خاندان را
در دکن به دست داشت. (سِر مارتيمر
ديوراند، کتاب نادر شاه، ترجمه سيد
محمدعلي ايراني، دکن: 1332ق./ 1914م.، ص
يا)
روايت
«غرس» خاندان نواب در شيراز از آنجا واقعي
است که فردي بهنام جعفرعلي خان،
«صاحبمنصب» قشون انگليس در هند، چندي در
کربلا ساکن شد، ميرزا حسنعلي طبيب شيرازي،
پسر حاج آقاسي بيگ، دوست و همدم کريم خان
زند، را که براي زيارت با خانواده به
کربلا رفته بود فريفت، لابد قصه اصالت
خاندانش و مهاجرت نياي موهومش به هند را
براي او گفت، دختر طبيب ساده دل را به
زني گرفت، با آنها به شيراز آمد و در
محله ميدان شاه، در جوار تکيه حاجي آقاسي،
متوطن شد. بهنوشته فسايي، وي ماهيانه 360
تومان از «دولت بهيه انگليس» مواجب
ميگرفت و به «احترام» گذران ميکرد. او
در سال 1234 ق./ 1818 م. در شيراز درگذشت.
حاصل اين وصلت پسري است بهنام ميرزا
محمدعلي خان که در بيست سالگي نماينده
دولت انگليس در شيراز شد. او پنج پسر بر
جا گذاشت و بدينسان خانداني پرشمار شاخه
گسترد. يکي از آنها حسينقلي خان نواب است
که دوست صميمي اردشير ريپورتر، مسئول
شبکههاي پنهان حکومت هند بريتانيا در
ايران و طرّاح کودتاي 1299 و صعود سلطنت
پهلوي، بود. سيد حسن تقيزاده به
حسينقلي خان نواب ارادت فراوان داشت. به
گفته فريدون آدميت، تقيزاده پرورش يافته
حسينقلي خان نواب بود و برخي خصوصيات منفي
اخلاقي را از او فراگرفته بود.
(مصاحبه من با آدميت، 17 دي 1374) نواب و
تقيزاده، هر دو، عضو کميتهاي بودند که،
پس از فتح تهران و خلع محمدعلي شاه، زمام
امور ايران را به دست
گرفت و بلافاصله شيخ فضلالله نوري را به
شهادت رسانيد. محمود جم با خواهر حسينقلي
خان نواب ازدواج کرد و، بهنوشته مهدي
بامداد، ترقياش بعد از اين وصلت بود.
فرزند اين دو، فريدون جم (ارتشبد بعدي)
است که داماد رضا شاه (شوهر اوّل شمس
پهلوي) شد. ميرزا احمد وقار شيرازي، پسر
ميرزا محمدشفيع وصال شيرازي، نيز داماد
خاندان نواب بود. خاندان گسترده
وصال
شيرازي، که با اسامي مختلف شناخته
ميشوند، از مروجين طريقت ميرزاي سکوت
بودند. (براي آشنايي با اين خاندان بنگريد
به: ماهيار نوابي، خاندان وصال شيرازي،
1335) زماني که وقار به دنيا آمد، پدرش،
وصال شيرازي، او را نزد ميرزاي سکوت برد و
ميرزا او را «احمد» ناميد. سپس به همراه
برادرش محمود حکيم مدتي در هند، ظاهراً
نزد آقاخان محلاتي، بود. پس از بازگشت به
ايران، در چهل سالگي، با دختر حسينعلي خان
نواب ازدواج کرد. بهنوشته رکنزاده
آدميت، وقار «مانند پدر» در «سلک پيروان
ميرزاي سکوت» بود. (رکنزاده آدميت،
دانشمندان و سخنسرايان فارس، ج 5، ص
824) خاندان حکمت از طريق وصلت با خاندان
نواب خويشاوند است.
[بعدالتحرير: 10 فروردين 1387 دکتر فريدون
آدميت درگذشت. به من علاقه داشت و دوست
بوديم. انسان شريفي بود. مي گفت: زماني که
در سفارت ايران در لندن شاغل بودم، تقي
زاده (سفير) نامه هاي خانوادگي کارمندان
سفارت را مخفيانه باز مي کرد
و مي خواند. او
اين عادت زشت را از حسينقلي خان نواب
آموخته بود که استاد تقي زاده بود.»
شهبازي، 12 فروردين 1387]
24.
فسايي، فارسنامه ناصري، ج 2، صص
1132-1133.
25. براي
آشنايي با تجارت جهاني ترياک و کمپاني
ساسون و نقش ميرزا محمد مهدي ارباب
اصفهاني، نياي خاندان فروغي، و ميرزا حسين
خان سپهسالار در کشت ترياک ايران بنگريد
به: عبدالله شهبازي، «ساسونها، سپهسالار
و ترياک ايران»، مطالعات سياسي
[مجموعه مقالات]، کتاب اوّل، 1370، صص
125-139. پژوهش من در زمينه تجارت جهاني
ترياک سده نوزدهم و تأثير آن بر ايران
مفصل است. متأسفانه، از تدوين نهايي و
انتشار ادامه پژوهشم باز ماندهام. لذا،
هنوز مقاله فوق تنها و جامعترين مأخذ
براي شناخت کمپاني ساسون و يهوديان بغدادي
است. اين مقاله در وبگاهم قابل دستيابي
است:
http://www.shahbazi.org/pages/Sassoon.htm
26.
خاندان ساسون، رهبران امپراتوري يهودي
مالي و تجاري شرق در سده نوزدهم، از طريق
پدر از نسل شيخ صالح بن ساسون، رهبر
يهوديان بغداد، و از طريق مادر از خاندان
قُبّه (گُبّاي) بودند و به اين دليل خود
را «شاهزاده داوودي» ميدانستند. داوود بن
ساسون پسر شيخ صالح است. او بعدها در
انگليس به ديويد ساسون معروف شد. ديويد
ساسون بنيانگذار امپراتوري ساسونها است
که خاندانهاي قبه، کدوري (خدوري)، عزرا و
غيره شرکاي اصلي آن بودند. داوود حي نيز
از يهوديان بغدادي مهاجر به بمبئي بود. در
سده نوزدهم، موسي قبه، داماد داوود حي، و
ازقل قبه، داماد سِر آلبرت ساسون، از
چهرههاي برجسته يهودي بمبئي بودند.
27. سر
جمشيدجي جيجيبهاي به عنوان مهمترين
شخصيت «پارسي» (زرتشتي هند) در دو سده
اخير شناخته ميشود. نام او به عنوان
اوّلين هندي که از دربار بريتانيا نشان
شواليهگري (1842) و مقام بارونتي (1857)
دريافت کرد در تاريخ به ثبت رسيده است.
علت اعطاي مقام بارونتي به جمشيدجي نقش او
در سرکوب انقلاب بزرگ 1857 هندوستان،
معروف به «موتيني»، بود. مجسمه وي در يکي
از ميادين اصلي شهر بمبئي نصب است. در
زمان سر جمشيدجي بود که يهوديان بغدادي،
به رهبري ديويد ساسون، از بغداد به بوشهر
و پس از مدتي از بوشهر به بمبئي مهاجرت
کردند و بدينسان اتحاد پارسيان و يهوديان
وارد مرحله جديدي شد. پسران جمشيدجي
(سرجمشيدجي جيجيبهاي- بارونت دوّم و سر
جمشيدجي جيجيبهاي- بارونت سوّم) به
همراه سر آلبرت (عبدالله) ساسون (پسر
ديويد ساسون) و لرد ناتانيل روچيلد و
تعدادي از اعضاي خاندان گلداسميد از
دوستان شخصي ادوارد هفتم، از زمان
ولايتعهدي ادوارد، بودند. در اين زمان بود
که با تمهيدات ميرزا حسين خان سپهسالار
سفر ناصرالدينشاه به انگلستان صورت گرفت
و نفوذ سرمايه و سياست و فرهنگ پارسي-
يهودي در ايران اوج گرفت.
28.
يهوديتبار بودن خاندان فروغي در منابع
گوناگون درج شده. به ذکر مستندات
نميپردازم و تنها به دو مورد اکتفا
ميکنم: اديب الممالک فراهاني، که مانند
محمدعلي فروغي (ذکاءالملک) ماسون بلندپايه
و عضو لژ بيداري ايران بود، درباره
ذکاءالملک فروغي چنين سروده است: جهودزاده
بي نور و بي فروغش دان، که هم به مغز
زکامست و هم به ملک ذکاء. ملکالشعراي
بهار در شروع سلطنت محمدرضا پهلوي چنين
سرود: شاها کنم از خبث فروغي خبرت، خون
ميکند اين جهود ناکس جگرت، خطبه شهي و
عزل تو را خواهد خواند، زان گونه که خواند
از براي پدرت.
29.
يهوديتبار بودن حاج امينالضرب (نياي
خاندان مهدوي) را از مرحوم دکتر عبدالحسين
نوائي (13 بهمن 1375) شنيدم و نيز از فرد
کاملاً مطلع ديگري که احتمالاً مايل نيست
نامش را ذکر کنم.
30. فيضي،
خاندان افنان، ص 24.
33.
فسايي، فارسنامه ناصري، ج 2، ص
956.
34. فيضي،
همان مأخذ، ص 95.
35. همين
کتاب، فايل هشت، اين آدرس
[1]
37.
Livingstone, Muir and Co.
42.
Lieut. Col. H. Picot, “Persia;
Biographical Notes of Members of the
Royal Family, Notables, Merchants and
the Clergy”, December, 1897, R. M.
Burrell, Iran Political Diaries,
1881-1965, vol. 1, 1881-1900,
England: Archive Editions, 1997, pp.
522-523.
44. خاندان خليلي
شيراز، چون خاندان
نمازي، از کارگزاران
امپراتوري ساسون
و از تجار بزرگ ترياک ايران بود و ثروت
عظيم خود را از اين طريق اندوخت. فسايي در
ذيل محله سرباغ شيراز اين خاندان را معرفي
کرده است. در اصل به «تجار حاج
عبدالحسيني» معروف بودند زيرا تبار آنان
به فردي بهنام حاجي عبدالحسين تاجر
ميرسد. پسرش، حاج محسن تاجر شيرازي
(متوفي 1225 ق.)، در بوشهر تجارت ميکرد.
او پدر حاج عبدالحسين تاجر شيرازي (متوفي
1286 ق.) و حاج محمدخليل تاجر (1218- 1275
ق.)، نياي خاندان خليلي، است. گفتيم که
دختر حاج محسن،
بهنام حاجيه بيبي فاطمه صاحب، همسر سيد
محمد تاجر، دايي ارشد و مربي و برکشنده
سيد عليمحمد باب، بود.
حاج عبدالحسين دو پسر داشت: ميرزا ابراهيم
تاجر و حاج محمود تاجر (متوفي 1298 ق.).
در زمان نگارش فارسنامه، نوههاي
پسري حاج عبدالحسين تاجر عبارت بودند از
ميرزا هدايتالله، ميرزا محمدرضا، ميرزا
ابوالفتح (پسران ميرزا ابراهيم تاجر)، آقا
محمد صادق و آقا علي (پسران حاج محمود
تاجر). گفتيم که
دختر حاج عبدالحسين زن ميرزا محمدعلي تاجر
شيرازي، پسردايي ارشد عليمحمد باب، بود و
مادر ميرزا آقا تاجر ترياکي.
حاج محمدخليل شش پسر داشت: ميرزا محمدحسن
خليلي که تجارت را رها کرد و املاک
پهناوري را در بلوک بيضا خريد، ميرزا خليل
مشهور به ميرزا آقا تاجر (حاج محمدخليل
کشميري)، حاج محمد جواد (در کشمير به
تجارت مشغول بود)، حاج محمدحسين (در بغداد
تجارت ميکرد)، حاج ميرزا ابوالقاسم، حاج
ميرزا زينالعابدين و حاج ميرزا محمدتقي.
اين سه تن در
هنگکنگ به تجارت ترياک اشتغال داشتند.
فسايي ساير اعضاي سرشناس اين خاندان را
چنين ذکر کرده است: حاج ميرزا محمد تاجر
شيرازي (متوفي 1256 ق.) پدر حاج ميرزا
محمدرضا حکيم الهي (متوفي 1295 ق.) و حاج
ميرزا محمدباقر تاجر شيرازي.
اين حاج محمدباقر
(حاج ممباقر) خليلي مالک املاک
وسيعي در همايجان اردکان بود و قلعهاش
هنوز نيز به «قلعه خليلي» معروف است. باغ
بزرگ او در خيابان خليلي شيراز، روبروي
کميته خليلي، پا بر جاست.
او نياي شوقي افندي
است: گفتيم که تنها دختر و وارثش، زيور
سلطان بيگم (خانم حاجيه)، با سيد حسين
تاجر شيرازي (پسر سيد ابوالقاسم
سقاخانهاي، برادر زن عليمحمد باب)
ازدواج کرد. حاصل اين وصلت ميرزا هادي
شيرازي، پدر شوقي، است.
حاج ميرزا محمدرضا حکيم الهي در شيراز
مدرس فلسفه بود و پنج پسر داشت: ميرزا
محمدحسين، حاج ميرزا محمد، ميرزا مصطفي
(تاجر)، ميرزا زينالعابدين (منشي سفارت
انگليس) و ميرزا محمدعلي (طبيب). بهنوشته
فسايي، ميرزا محمدحسين کاتب السلطان، پسر
حاج محمدعلي تاجر شيرازي، و ميرزا مهدي
نوائي، پسر حاج ملا آقابابا تاجر شيرازي،
از اين خانداناند. کاتبالسلطان خطاط
دربار مظفرالدين شاه شد. ميرزا مهدي نوائي
به خدمت ميرزا عبدالوهاب خان آصفالدوله
شيرازي درآمد. (فسايي، همان مأخذ، ج 2، صص
1028- 1031 و مصاحبه نگارنده با کهنسالان
مطلع فارس)
اعضاي سرشناس خاندان خليلي، مانند اعضاي
سرشناس خاندانهاي نمازي و دهقان و قربان
و نامجو (سرهنگ حسينعلي نامجو)، از
فراماسونهاي قديمي شيرازند:
حاج محمدخليل کشميري (پسر) در حوالي سال
1890 در لندن فراماسون شد و چنان به
وابستگي به انگليس شهرت داشت که در سال
1903 مردم شيراز به قصد قتل او به خانهاش
حمله بردند. (اسماعيل رائين،
فراموشخانه و فراماسونري در ايران،
تهران: اميرکبير، چاپ سوّم، 1357، ج 2، ص
419) علياکبر خليلي تا پايان دوران پهلوي
از ماسونهاي بلندپايه ايران بود و سه
پسرش، عباس و بيژن (محمدهادي) و خسرو، نيز
ماسون بودند. (اسناد فراماسونري در
ايران، تهران: مؤسسه مطالعات و
پژوهشهاي سياسي، 1380، ج 1، صص 398، 413،
449؛ ج 2، صص 91، 105-106)
خاندان
خليلي، به دليل تعلق به خاندان افنان و
سران فرقه بهائي، اسناد نفيس و نسخ خطي
منحصربهفردي از بابيگري و بهائيگري در
اختيار داشت. در «مجموعه آثار حضرت اعلي»
(باب) برخي متون باب از روي نسخه خطي
خانم افسر خليلي در شيراز استنساخ
عکسي شده است.
45. فيضي،
خاندان افنان، صص 276-277.
46.
اسماعيل رائين، انشعاب در بهائيت پس
از مرگ شوقي رباني، تهران: مؤسسه
تحقيقي رائين، بي تا [1358،] ص 321.
47. براي
آشنايي با بخشي از املاک و موقوفات عظيم
بهائيان در ايران بنگريد به: رائين،
انشعاب در بهائيت، صص 245-375.
49. کارل
پاپر، درس اين قرن، ترجمه علي
پايا، تهران: طرح نو، 1376، ص 72.
50. سيد
حميد روحاني، نهضت امام خميني، ج
1، صص 436، 439، 444.
51. مرضيه
يزداني، اسناد مهاجرت يهوديان ايران به
فلسطين 1300-1330 ش.، تهران: سازمان
اسناد ملّي ايران، 1374، ص 72.
52. اين
کتاب را، که اثري تبليغاتي و غيرمحققانه
است، در سال 1991 انتشارات جرج رونالد
آکسفورد منتشر کرد. مينو ثابت با نام
بهاءالله، شمس حقيقت آن را به فارسي
ترجمه کرده است.
53. «حسن
باليوزي»، بهائيپديا، دانشنامه بهائي،
همان آدرس.
54. براي
آشنايي با نقش درجه اوّل شبکههاي مخفي
بهائي در عمليات تروريستي و تخريبي و
نفوذي دوران مشروطه و پس از آن بنگريد به:
عبدالله شهبازي، «جُستارهايي از تاريخ
بهائيگري در ايران»، همان مأخذ، همان
آدرس. تحقيقات مفصل من در اين زمينه هنوز
بهطور کامل منتشر نشده است.
55.
عبدالله شهبازي، نظريه توطئه، صعود
سلطنت پهلوي و تاريخنگاري جديد در ايران،
تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي،
1377، صص 75-76.
57. رسول
جعفريان، سيد اسدالله خرقاني روحاني
نوگراي روزگار مشروطه و رضا شاه،
تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامي، 1382،
268 صفحه.
58. رسول
جعفريان، جريانها و سازمانهاي مذهبي-
سياسي ايران، تهران: مؤلف، چاپ ششم،
1385، صص 711-716.
59. سيد
اسدالله ميرسلامي خارقاني، محوالموهوم
و صحوالمعلوم يا راه تجديد عظمت قدرت
اسلامي، بهکوشش غلامحسين نورمحمدي
خمسهپور، تهران: سازمان چاپ و انتشارات
کيهان، 1339، 383 صفحه.
60. گزارش
مورخ 22 تير 1354 ساواک، شيخ حسين
لنکراني به روايت اسناد ساواک، تهران:
مرکز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات،
1383، ص 354.
61.
قهرمان ميرزا سالور، روزنامه خاطرات
عينالسلطنه، بهکوشش مسعود سالور و
ايرج افشار، تهران: انتشارات اساطير،
1379، ج 9، صص
6807-6808.
62. حبلالمتين،
كلكته، سال هيجدهم، شماره 15، 28 رمضان
1328/ 3 اكتبر 1910، صص 20- 21.
63. يحيي
دولتآبادي، حيات يحيي، تهران:
انتشارات عطار و فردوسي، چاپ ششم، 1371، ج
1، ص 59.
64. ملکالمتکلمين
مدتي با بهائيان اصفهان بود و بعد ازلي شد
و به اين دليل مورد بغض عباس افندي قرار
گرفت.
65. مهدي
ملکزاده، تاريخ انقلاب مشروطيت ايران،
تهران: انتشارات علمي، چاپ دوم، 1363، ج
1، ص 239.
69.
ناظمالاسلام، تاريخ بيداري ايرانيان،
بخش اوّل، ص 79.
70. محمد
مهدي شريف کاشاني از خاندان نراقي کاشان
است. پدربزرگش، آخوند ملا محمد جعفر نراقي
کاشاني، از شاگردان شيخ محمدحسن صاحب
جواهر و شيخ مرتضي انصاري بود که ابتدا
شيخي و سپس بابي شد. عمويش، ميرزا حسين،
در هندوستان به خدمت حکومت هند بريتانيا
درآمد و به دليل خدماتش «شواليه حمام» شد
و لقب «سِر» گرفت. سِر حاجي ميرزا حسين
شريف کاشاني در مصر با تعين زندگي کرد و
در آنجا مرد.
71. محمد
مهدي شريف کاشاني، واقعات اتفاقيه در
روزگار (تاريخ مشروطه)، بهکوشش
منصوره اتحاديه (نظام مافي)، تهران: نشر
تاريخ ايران، چاپ اوّل، 1362، ج 1، ص 225.
72. مثلاً،
اين تلگراف جعلي منسوب به مراجع ثلاث، که
در 26 ذيقعده 1325 در تهران منتشر شد:
«... نوري چون مخل آسايش و مفسد است تصرفش
در امور حرام است. محمدحسين نجل ميرزا
خليل، محمد کاظم خراساني، عبدالله
مازندراني.» يا اين تلگراف که با امضاي
مراجع ثلاث در 4 ذيحجه 1325 در تهران
منتشر شد: «رفع اغتشاش داخله و تبعيد نوري
عاجلاً اعلام.» يا اين تلگراف که در 12
صفر 1326 منتشر شد: «طهران، حجتالاسلام
بهبهاني. شيخ فضلالله نوري مفسد، متابعتش
حرام. ابعادش به خراسان به جميع مسلمين
واجب بدون مفسده. محمدحسين خليل، محمد
کاظم الخراساني، عبدالله المازندراني.»
تمامي اين جعليات متعلق به دوران حضور
خرقاني در نجف است.
73. حبلالمتين،
چاپ تهران، سال سوم، شماره 6، 13 رجب1327.
متن كامل
اين مقاله در تاريخ مشروطيت ملكزاده، ج
6، صص 1289-1292 تجديد چاپ شده است.